close
تبلیغات در اینترنت
خرید vpn
سایت شخصی ادریس اکبری


مژده                                                                                                  مژده


درود بر کاربرای عزیز ودوست داشتنی ازاینکه سایت منو انتخاب کردین برای گردش بسیار سپاس گذاریم کاربرای عزیز یک چت روم هست که اسمش سافت چت هستش و بسیار روم باحال وزیبایی هست وبا مدیرای مجرب وکارکشته که بعداز 24ساعت ازعضو شدن شما در رومشون به شما کاربران عزیز درجه میدن عجله کنید تا این فرصت طلایی رو ازدست ندادین عجله کنید وبه سمع ونظر شما کاربرا برسانم که این روم فقط برای دوستیابی وتفریح طراحی شده تا شما دوستان بتوانید ازاین طریق دوست خوب ومناسب خودتون پیدا کنید دوباره تاکید میکنم که هرچه سریعتر خودتونو به این روم برسونید تاصاحب یه درجه ی بالایی بشین

 آدرس اینترنتی این روم :www.softchat.in

ومعادل فارسیش (ســــافــــــــــت چـــــــــت) می باشد

                                                                  دوست دار شما مدیرسایت شخصی ادریس اکبری

 

                                                                        بسم الله الرحمن الرحیم


                              (قصه ای در مورد زنی که به طور ناگهانی صاحب سه تا بچه میشه)
روزی،روزگاری یک روزیه خانمی به نام شهرزاد که یک خواهر داشت به نام مهتاب خانم وخانم مهتاب خیلی با خواهرش شهرزداخانم فرق داشت شهرزادخانم اززندگی زن وشوهری وبچه داری بدش میومد وحالش ازهرچی مرده بهم میخوره ولی خانم مهتاب ازشهرزاد خیلی بهتربود وهی عاشق زندگی زن وشوهری وبچه داری بود وهم توی یه شرکت کارمیکردوخانم شهرازدقصه ما توی یک آپارتمان تک وتنها بدون همدم زندگی میکرد ویک شرکت خصوصی آگهی تبلیغات دارد ومدام درآنجا مشغول کاربود حتی کارمنداشم برای تعطیلی عیدنوروز نذاشت برن خونه اشون وتمام کارمنداشم همه خانم بودن وخانم شهرزاد  میگفت که بعداز عید باید یک پروژه ی خیلی مهمی راتحویل بدیم.
وحالا مهتاب خانم سه بچه داشت که دوپسرویک دختر اسم دخترش الهه ودرمقطه راهنمایی درس میخوند واسم پسربزرگش آرش و اینم درمقطه راهنمایی درس میخوند وحتی اسم پسرکوچیکش آرمان ودرمقطه دبستان درس میخوند واین دوپسرش خیلی شیطون بودند واز دیوارراست میرفتند بالا ولی دخترش خیلی دختری آرام ومعدب بود،وخانم مهتاب قراربود برای یک سمینار کاری برای مدت2هفته باشوهرش برن خارج ازکشورومیخواستن بچه هاشون و بذارن پیشه برادرشوهرمهتاب خانم ولی متاسفانه برادرشوهرش بازن وبچه اش خونه نبودند واین برادر شوهرش یه دخترداشت که حامله بود واونروز هم برادرشوهرش که اسمش آقای محمدبود برای درد زایمان دخترش رفته بودند به بیمارستان ودکتر بهشون گفته بود که ساقه بچه پاره شده وباید بچه آخرهفته به دنیا بیاد وآقای محمد هم به بچه ها گفته بود که ما بدلیل اینکه نمیتونیم خونه باشیم وهمه اش باید توی بیمارستان باشیم شماهم برید خونه خاله شهرزادتون وبچه هاهم خیلی حالشون گرفته شد که اصلا بچه ها دل خوشی ازخاله شون ندارن وبخاطر اینکه خالشون باخواهرزاده هاش بدرفتاری میکرد و تا آخری بچه ها قبول کردن برن خونه خالشون وقتی خاله بچه ها فهمیدکه خواهرزاده هاش قراره برای 2هفته برن خونه اش خیلی ناراحت شد و وقتیکه بچه ها رفتن خونه خالشون خانم شهرزاد برای خواهرزاده هاش چندتا قانون گذاشت که خانم شهرزاد بهشون گفت:بیداری حداقل ساعت7صبح هیچگونه سروصدایی ازاین واحد بیرون نمیره ونمیخوام باعث شکایت همسایه هایی بشه که خودم بخاطر سروصدای زیاد شکایتشون به مدیرساختمون میکنم وگفت میتونید تلویزیون هم ببینیدولی باصدایی خیلی کم وبعدش گفت که آهای آرش خان نبینم یه موقع ازاین پنجره بپری پایین اینجا6متره واما بچه خیلی حالشون گرفته بود وانگاری آمده بودند  زندان قزلحصار وبعدرفتن شهرزاد دوتابرادرا هم افتادن به جون هم وداشتند همدیگر رو تیکه وپاره میکردند خلاصه وقتی گرسنه اشون شد هیچی نبود بخورن بخاطر این رفتن شماره یک رستوران رواز همسایه بغلی شهرزاد که اسمش آقای آسایش بو ویک دختر کوچیک هم داشت گرفتند وحتی آقای آسایش هم بهشون پول داد که غذا سفارش بدن وخلاصه بالاخره شهرزاد ازشرکت اومد خونه چشمتون روزبد نبینه کلی بچه هارو دعوا کرد وبخاطر اینکه شهرزاد بهشون گفت که مگه من نگفتم پاتون و از درب خونه نذارید بیرون وآرمان گفت خاله آخه ماکه اصلا پامون واز درب خونه بیرون نذاشتیم وخاله هم گفت خر خودتونین پس این پوست ساندویج ها چجوری ازاینجا سردرآورده والهه گفت که مازنگ زدیم به رستوران برامون غذا آوردن آخه تویخچال توکه هیچی پیدا نمیشد وخاله هم پرسید پولشو ازکجا آوردید بازهم الهه گفت ماپولشو ازآقای آسایش گرفتیم وخاله گفت آقای آسایش دیگه کیه وآرمان گفت یعنی تونمی شناسی که آقای آسایش کیه؟ وآرش هم گفت آقای آسایش همین هسایه بغلی که یه دخترهم داره واسمش گلبانوه وخاله هم کلی عصبانی شدوگفت آخه شماها رفتین ازکسی پول گرفتید که اصلا نه میدونم کین؟وازکجا اومدن؟من 20ساله که اومدم اینجا وهنوز هیچکدومشون رونمی شناسم والان شما دوروزه اومدین اینجا رفتین ازجیک وپوک همسایه ها سردرآوردین وآرمان گفت خیلی خب بابا خیالت راحت آدمای خوبین وخاله گفت اصلا حالا که اینجوری شد همین حالا میرین پولشو میدین والهه گفت آخه خاله ماکه پولی نداریم وخاله هم عصبانی شد وخودش رفت هم پول آقای آسایش رو بده وهم حقش وبذاره کف دستش وخلاصه این شب به پایان یافت فردا وقتیکه خاله رفت سرکار دوتا برادر رفتن برای بازی Play Staytion وطبق معمول هم الهه رفت سراغ تلفن بازی خودش وبالاخره خاله اومد و رفت سراغ کامپیوترش که کارپروژه شرکتش روانجام بده وآرمان اومد گفت که خاله....ماگرسنه ایم شام میخوایم وخاله گفت شام.....وآرش اومد وگفت شام دیگه یه غذایی که شب ها میخورن ومحض اطلاعتون شب هم موقعی که هواتاریکه وخاله گفت وشب ها شام نمیخورم ولی آرش وآرمان گفتند ولی ماگرسنه مونه وخاله هم عصبانی شدگفت هرکی گرسنه اشه بره توآشپزخونه یه چیزی درست کنه وسریع بره  بخوابه وبازم آرش وآرمان گفتند که آخه خاله ماکه بلد نیستم درب کنسرو رو بازکنیم وخاله گفت خب بگین الهه تا واسه تون شام بپزه وآرش گفت راستش خاله الهه دماغی بلد نیست غذا درست کنه والهه اومد وگفت اه اصلا هم اینجوری نیست وقتیکه دماغم وعمل کردم میفهمین وآرش به متلک به خواهرش گفت آره جون خودت حتما وقت گل نی اینکارو میکنی.
وبالاخره2هفته تمام شد که مامان وباب بچه ها ازخارج ازکشور اومدن وبچه همراه با خالشون برگشتند خونه اشون وبچه گفتند که خاله حتما برای سیزده بدرهم باید باما بیای وآقای آسایش وگلبانوه روهمباخودت بیاری وخاله هم قبول کرد وسریع سوارماشین شد ورفت بسوی آپارتمانش وقتی که شهرزاد رفت مهتاب ازآرمان بپرسید آهای آرمان آقای آسایش دیگه کیه؟آرمان هم درجواب مادرش گفت آقای آسایش یکی ازهمسایه هاشه که قراره باهم ازدواج کنن وشوهرمهتاب هم گفت پس مبارکه انشاءالله ورفتن توی خونه اشون ووقتی که شهرزاد رسید به دربه واحدش یهو آقای آسایش ودخترش ودید وشهرزاد ازشون پرسید که کجا دارید میرید؟گلبانو هم گفت ماداریم با بابام میریم دوچرخه سواری ومن میخوام شماهم باما بیاین وشهرزادگفت آخه من نمیتونم بیام کار دارم.وبالاخره باکلی اصرار شهرزاد قبول کرد که باهاشون بره دوچرخه سواری بله دوستان عزیز شهرزاد خانم قصه ما اینجوری صاحب سه تا بچه شده بود.
                                                                                                                     نویسنده : ادریس اکبری

مدیر مدرسه
جلال آل احمد
ناشر: فردوس
مدیر مدرسه، تحسین‌ شده‌ترین داستان بلند آل احمد است. «مدیر مدرسه» (1337) داستانی از پایان یافتن سال‌های شور و شوق است. روشنفکری که پیش‌بینی‌های آرمانی‌اش نادرست از کار درآمده و کودتا آخرین توان و امید را از او گرفته است، به دنبال گوشه دنجی می‌گردد. او از نسلی است که آل احمد درباره‌اش می‌نویسد: «من همه‌اش در تعجب از اینم که چرا این نسل مؤخر ... هنوز امید خود را در نسل پیش بسته؟ و چرا نمی‌خواهد بفهمد که دیگر از ما کاری ساخته نیست؟ آخر ما همه نشان دادیم، ما همه خسته و کوفته‌ایم؛ ما همه ساخته و پرداخته‌ایم. همه از کار مانده‌ایم» حالا دیگر همه چیز برباد رفته و بیهودگی، عمده‌ترین مشغله ذهنی نسل مدیر گشته است: با تحکیم موقعیت سلطنت، دوره‌ای جایگزین دوره‌ای دیگر می‌شود.
داستان با ورود پرخاشگرانه مدیر به اتاق رئیس فرهنگ آغاز می‌شود. آل احمد از اولین صحنه‌ها پرورش شخصیت قهرمان داستان را شروع کرده است. مدیر که ارزشی در دور و بر خود و کار خود نمی‌بیند، کلافه، عصبانی و بیگانه است؛ بیگانگی نسبت به واقعیتی که آرزوهای او را تاب نمی‌آورد، او را به عصیانی نیهیلیستی می‌کشاند.
مدیر به مرور با مدرسه، معلمان، شاگردان و خانواده‌های آنها آشنا می‌شود. همزمان با این آشنایی داستان به آرامی گسترش می‌یابد، حادثه‌ها یکی پس از دیگری از راه می‌رسند و طرح داستان را می‌گسترانند. هرحادثه پدیدآورنده حادثه بعدی می‌شود و همین به داستان تداوم و هماهنگی می‌بخشد. هرحادثه، مدیر را با گوشه‌ای از دشواری کار آشنا می‌کند. دشواری در برخورد با معلمان، با نظام آموزش و پرورش، با شاگردان و خانواده‌هایشان و از همه مهمتر با خود...     
ابن مشغله
نادر ابراهیمی
ناشر: روزبهان
اولین کتابی که از ابراهیمی خواندم، همان مشهورترین اثرش یعنی «بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم» بود؛ کتابی بسیار زیبا و با نثری شاعرانه و ویژه. از آن کتاب‌هایی که در هر صفحه‌اش جملاتی حکیمانه پیدا می‌شود که دوست داری زیر آن خط بکشی یا داخل دفترچه‌ای یادداشت کنی. و به همین دلیل کتابی سخت‌خوان بود و برقراری ارتباط با این‌گونه نوشته‌ها مشکل می‌شود. در معرفی کتاب «انسان، جنایت و احتمالِ» ابراهیمی، در حد مختصری از زندگیِ پرفراز و نشیب‌اش نوشتیم. اما او خود در دو کتاب «ابن‌مشغله» و «ابوالمشاغل» زندگی‌نامه‌ای خودنوشت در اختیار مخاطبان خود قرار می‌دهد که بسیار خواندنی است؛ با قلمی متفاوت و جذاب. اگرچه ردپای آن جملات حکیمانه در این دو کتابِ ابراهیمی نیز دیده می‌شود، اما فضای شاعرانه‌اش کمی خفیف شده و نمکی از طنز و شوخی بر آن پاشیده شده است.
طنز تلخی می‌بینی وقتی یک نفر مانند ابراهیمی از شغل‌های متعددی که در طول زندگی‌اش عوض کرده می‌نویسد و این‌که هیچ‌کدام آن‌قدر دوام نیاورده‌اند که حتی مجال تجربه ترفیع و پاداش را به او بدهد. و این‌که یا دیگران زیرآب او را در کارش زده‌اند و یا او خود زحمت این کار را کشیده! و به قول خودش طی این همه سال اگر فقط بیل زده بود، اکنون هکتارها از زمین وطنش را آباد کرده بود. راستی چرا آنانکه افسار خود را به دست باد نسپرده‌اند و اهل انتخاب‌اند، گاهی مجبور به این‌همه «جبر» می‌شوند؟
او در آغاز کتاب ابن‌مشغله از زمان کودکی‌اش می‌نویسد؛ آن زمان که برای پدر آب حوض خالی می‌کرده و پدر آخر ماه ـ جای پول توجیبی ـ سه‌تومان به او انعام می‌داده؛ و از زمانی که در چاپخانه کار می‌کرده و مجبور بوده امر و نهی‌های رئیس آلمانی‌اش را تحمل کند؛ و حتی از آن زمان که دوست شیّاد و لوطی‌اش او را رئیس یک موسسه تجاری ـ بین‌المللی می‌کند و... . باید اعتراف کرد که حتی تیتروار هم نمی‌توان در این ستون تنگ، به تجربه‌های کاری او و مشاغلی که او آن‌ها را تجربه کرده اشاره کرد! سوال این است: آیا اگر نادر ابراهیمی این‌همه را تجربه نمی‌کرد و از آغاز به نویسندگی و کتاب‌خوانی می‌پرداخت، به این مرتبه از موفقیت در نویسندگی دست پیدا می‌کرد؟
سفر به گرای 270 درجه
نویسنده: احمد دهقان
ناشر: سوره مهر
از جمله نویسندگانی که در زمینه ی جنگ و جبهه صاحب اثر می باشند و آثاری ارزشمند و در خور توجه از خود بر جای نهاده اند می توان به آقای احمد دهقان اشاره نمود؛ رمان سفر به گرای 270 درجه برگ زرینی است از این نویسنده که تا کنون شانزده بار تجدید چاپ گردیده است .
ناصر دانش آموز دبیرستان و در حال گذراندن امتحانات است. یکسالی از مجروح شدن وی در جبهه و بازگشتتش به خانه می گذرد اما مدام حال و هوای جبهه در سرش است . علی که برای بازگرداندن ناصر به جبهه آمده به سراغ وی می رود تا او را با خود روانه جبهه های جنوب سازد . خانواده ناصر نگران از رفتن وی هستند اما دفاع از مرز و بوم و پایداری نمی گذارد که ناصر به زندگی روزمره عادت کند به همین دلیل به همراه دوستش به جبهه باز می گردد و خود را برای عملیات آماده می سازد .
ناصر بعد از دیدار دوستان قدیمی ،به خط مقدم می رود و در طول مدت کوتاهی دوستانش به شهادت می رسند. در حین عملیات ناصر زخمی می شود و به عقب بر می گردد . با تمام شدن عملیات ناصر به شهر باز می گردد و دوباره به سراغ درس و کتاب می رود . در آخر با دریافت تلگرافی از دوستانش در جبهه خود را آماده ی بازگشت به منطقه می کند .
جامعه جنگ و رویدادهای جاری در این رمان برای نسل سوم که با جنگ و بازتاب های آن بیگانه اند بسیار خواندنی و دلنشین می افتد و خواننده را به حال و هوای روزهای مقاومت و پایداری سوق می دهد .
دیلماج
نویسنده: حمیدرضا شاه آبادی
ناشر:افق
رمان ديلماج داراي يك داستان متفاوت است و جايزه رمان متفاوت را هم دريافت كرده است. ديلماج روايت يك نمونه ايراني عصرپهلوي است و شخصيتهايش همگي رنگ و بويي از واقعيت دارند اما داستان نهايتاً ا ز تخيل نويسنده بر روي كاغذ آمده است.
خلاصه متن كتاب عبارتست از: مجموعه نامه نگاري هاي يك نويسنده با ناشر براي معرفي و توجيه چاپ داستان زندگي ميرزا يوسف معروف به ديلماج، كه در پايان ناشر با نشر اثر مخالفت مي كند. نويسنده در نامه هايش زندگي ديلماج را روايت مي كند: جواني ساده كه براي تحصيل وارد خانواده فروغي ها مي شود و در آنجا نسبت به دختر همكلاسي اش دچار عشقي آتشين مي شود اما به وصال نمي رسد و پس از ماجراهايي مجبور مي شود به خارج از كشور برود كه در آنجا تحت تعاليم غربي و فراماسوني ميرزا ملكم قرار مي گيرد. در بازگشت او كه حالا آموزش ديده حلقه برادران است ازجواني ساده به جايي رسيده كه مكر مي كند و آدم مي كشد.
نويسنده كتاب را مثل يك محقق نوشته و تلاشهايش را در جهت كشف اسناد و منابع شخصيت ديلماج نشان داده است. شايد اين از آن جهت است كه خواسته جنبه تاريخي كتاب را تقويت كند. به نظر می آید براي شناختن تاريخ معاصر بر اساس فراماسونري اين كتاب شروع خوبي است.
ازبه
نویسنده: رضاامیرخانی
ناشر: نیستان
نامه ای از همسر سرهنگ خلبان مرتضی مشکات به سرگرد خلبان تیموری، سرآغاز نامه نگاریهایی است که رمان "از به" را شکل داده اند. داستان خلبان جانبازی با نام مشکات که در یک عملیات هوایی دو پایش را از دست داده است و دیگر به او اجازه پرواز نمی دهند؛  او از این کنارگذاشته شدن افسرده شده است...
در طول داستان نامه هایی رد و بدل می شود و در هر کدام از آن نامه ها ازها و به ها تغییر می کنند. زیباترین نامه این رمان نامه ای است از  فرانک دختری هشت ساله که در سال های جنگ پدر و مادرش را از دست می دهد و در نامه ای به سرهنگ مرتضی مشکات، او را مقصر میداند که نتوانسته هواپیمای دشمن را مهار کند و ...
رمان از به امیرخانی غریب ترین داستان اوست که زیبایی آن علاوه بر شیوه روایت و قلم شیرین او ، در خود داستان نیز نهفته است.
طوفان دیگری در راه است
نویسنده: سید مهدی شجاعی
ناشر: نیستان
داستانی در مورد زینت السادات ، رقاصه ی معروف دوران پهلوی که شبی در میان مجلس رقص یکی از درباریان با کمال ، معشوقه نوجوانش، فرار می کند. به روستایی پناه برده و با کمال زندگی جدیدی را آغاز می کند . کمال را به عقد خادمه اش در می آورد و کمال نیز او را به مادری می پذیرد. زینت برای رشد و تحصیل کمال فداکاریها می کند تا اینکه کمال را برای ادامه تحصیل به آمریکا می فرستد. کمال در آنجا با شهید چمران آشنا می شود
زینت السادات که بعدها با پدر کمال روبرو می شود داستان کمال را برای او تعریف می کند. قسمت برگزیده در ابتدای این متن بخشی از تعریف های زینت برای پدر کمال است. این داستان سبب تحول در حاج امین ، پدر کمال ، نیز می شود.
لالایی برای برای دختر مرده
نویسنده:حمیدرضا شاه آبادی
ناشر: نشر افق
رمانی تاریخی است كه چند راوی دارد. آن ها چند روایت را در كنار هم نقل می كنند. اولین راوی "من"، خود نویسنده است كه مستقیماً در امور دخالت می كند. راویان دیگر مینا، زهره و میرزا جعفر خان میرزا باشی هستند. هر یك از راویان داستان خود را نقل می كنند و همۀ داستان ها به داستان اصلی كه نویسنده نقل می كند ارتباط دارند. داستان، رنج وسختی دختران در طول تاریخ؛ از فروش دختران قوچان تا شكنجه و سختی دختران امروز در بعضی از خانواده ها و نادیده گرفتن آن ها، قربانی شدن دختران در دوره های سخت زندگی خانواده هاست. نویسنده در طول كتاب مرتب از زمان حال به گذشته می رود و باز می گردد و همزمان سرگذشت چند دختر را روایت می كند. "لالایی برای دختر مرده" داستانی پر كشش است كه با دست گرفتن آن، خواننده تا انتها می رود و در یك نشست آن را می خواند. داستانی است تفكر برانگیز. با سئوالاتی كه شخصیت های داستان مطرح می كنند، خواننده به فكر فرو می رود. داستانی است كه بعد از خواندن به راحتی از ذهن بیرون نمی رود.
حافظ هفت
نویسنده: اکبرصحرایی
ناشر: سوره مهر
رمان «حافظ هفت» در 9 فصل به معنای 9 روز و درباره سفر رهبر انقلاب به شیراز تدوین شده است. صحرایی در این کتاب سفر مقام معظم رهبری به شیراز را در نوروز 87 و در قالبی داستانی روایت می‌کند.
شخصیت‌های اصلی این رمان را فردی به نام پانوسیان از اقلیت‌های دینی ارمنی و نویسنده‌ای از دوران جنگ به نام جعفر تشکیل داده‌اند.
پانوسیان دوست جعفر است که به اصرار وی در نخستین روز حضور مقام معظم رهبری در شیراز به میان مردم می‌آید اما بعد به دلیل اتفاقاتی که برای جعفر پیش می‌آید و او را راهی بیمارستان می‌کند مجبور می‌شود که تمام این 9 روز را در شیراز بماند.
او در بیمارستان با دفترچه خاطرات جعفر روبرو می‌شود و یادآوری این خاطرات باعث برگشت او به گذشته و سال‌های حضور رهبری در جبهه می‌شود.
عنوان «حافظ هفت» برای این کتاب‌ اشاره‌ای است به ترور مقام معظم رهبری در تاریخ 6 تیر ماه 60 در مسجد ابوذر تهران که با این کد محافظان رهبری خبر را اعلام کردند. این عنوان همچنین اشاره‌ای به حافظ نیز دارد.
این رمان به عنوان برگزیده بخش داستان پنجمین جایزه ادبی جلال آل احمد انتخاب شد.
منِ او
به قلم رضا امیرخانی
انتشارات: افق
داستان مربوط به زندگی فردی به نام علی فتاح است و عشق پاک او با دختر خدمتکار خانواده اش به نام مه تاب که به دلیل اعتقاد علی به عشق پاک تا زمانی که از عشق راستین خود مطمئن نشده از ازدواج امتناع می‌کند و در خلال داستان از راهنمایی‌های درویشی مصطفی نام، از سلسله‌ای نامعلوم کمک می گیرد که نقش مهمی در داستان نیز دارد. مه تاب و علی هر دو عاقبت ناکام از دنیا می روند تا در جهان آخرت با یکدیگر ازدواج کنند. دو راوی در داستان هستند، یکی خود رضا امیرخانی و دیگر قهرمان داستان (علی فتاح)و این دو ماجراهای زندگی علی فتاح را از کودکی تا لحظهٔ مرگ / ازدواج، روایت می‌کند.
نامیرا
نویسنده: صادق کرمیار
انتشارات: نیستان
بیش از هر چیز اسم كتاب است كه خواننده را مشغول می‌كند؛ ابتدا به ذهن می‌رسد «نامیرا» فقط اسمی هنری است كه برای جلب مخاطب انتخاب شده و یا ناشر و نویسنده خواسته‌اند ابهام داستان را زیاد كنند. اما كتاب را كه تا انتها بخوانی معلوم می‌شود «نامیرا» ریشه در مفهوم «كل یوم‌ عاشورا و كل ارض كربلا» دارد. مفهومی كه می‌گوید پهنه‌ی سرزمین كربلا به اندازه‌ی كل زمین وسعت پیدا كرده و عاشورا همیشه نمیراست.
نوشتن داستانی كه مخاطب، آخرش را می‌داند كار آسانی نیست. و اینجاست كه كرمیار با نگاه درست به عاشورا و استفاده از عنصر «رمانس» به خوبی بهره‌گرفته است. دریغ جدی اینجاست كه ای كاش سریال «مختارنامه» را بعد از خواندن «نامیرا» می‌دیدیم تا باورمان شود در كوفه‌ای كه ۱۸هزار نامه برای امام حسین علیه‌السلام ارسال می‌شود چطور یكباره ورق بر می‌‌گردد و آدم‌هایی كه تا دیروز مشتاق استقبال از پسر پیامبر و علی علیهماالسلام بودند، ناگهان با زرق و برق سكه‌های پسر مرجانه پشت او را خالی كردند، سفیرش را ‌كشتند و بزرگان كوفه ناگهان یار قدیمی ابن‌زیاد شدند؟
آن وقت بود كه می‌فهمیدیم كه عمرو بن‌حجاج -از سردرمداران دعوت امام به كوفه- كه سعی می‌كرد سپاهی برای امام تهیه كند، چگونه با یك جلسه نشست و برخاست با والی خناس كوفه یك شبه از دوست به دشمن تبدیل می‌شود و سعی و همتش را بر این می‌گذارد كه مقابل یاران امام حتی اگر دختر و دامادش باشند، بایستد؟
«نامیرا» یك مشخصه‌ی بارز دارد. نامیرا یك دوره‌ی فتنه‌شناسی است برای كسانی كه در پی حق هستند و می‌خواهند بدانند كه حق و باطل چگونه جابه‌جا می‌شوند. كه حتی «عبدالله بن‌عمیر» با آن همه سابقه در جهاد با كفار تردید می‌كند كه چرا پسر پیامبر به مقابله با یزید برخاسته است؟
داستان «نامیرا» تمامی ندارد اما تو باید تا انتهای كتاب بخوانی تا حس كنی چرا «اَنَس بن‌حارث كاهلی» خیلی قبل‌تر از واقعه‌ی عاشورا در كربلا به انتظار امامش نشسته است. اَنَس این‌قدر افق بلندتری دارد كه به «عبدالله بن‌عمیر» هم هشدار می‌دهد حرامیان و مسلمانان و مشركان به زودی یكی می‌شوند! و بر بهترین خلق خدا هجوم می‌آورند.
انجمن مخفی
نویسنده: احمد شاکری
انتشارات: مرکز اسناد انقلاب اسلامی
جدیدترین اثر نویسنده جوان و خوش فکر کشورمان، احمد شاکری با عنوان «انجمن مخفی» چندی است که در محافل ادبی و هنری مورد توجه قرار گرفته است.این اثر داستانی در عین برخورداری از ساختار هنری قوی و استفاده مناسب از تکنیکها و عناصر داستانی ، ازنظر محتوی و درونمایه نیز بسیار قابل تامل و تعمق است.
 راوی داستان، «بهاء»، پزشک فرنگ رفته ای است که پس از اتمام تحصیل به توصیه میرزا عازم مدرسه خان شده است تا به امر طبابت مردم نیازمند بپردازد.
مدرسه علمیه ای که بهاء ساکن آن شده است بر طبق وقف نامه واقف مدرسه- یحیای مکی- اداره می شود. این وقف نامه رازآلود که به صورت کتاب در اختیار ساکنان و طلاب مدرسه قرار دارد، منشاء تفسیرهای گوناگون و گاه متضاد بین طلاب مدرسه شده است. بهاء به دنبال تفسیر حقیقی این کتاب رازگونه است و دراین مسیر با نحله های فکری مختلفی در درون مدرسه برخورد می کند.
میرزا نیز که خود مجتهد تمام عیاری است که بعد از قتل شیخ فضل الله توسط مشروطه خواهان ،مورد هتک حرمت قرار گرفته و اکنون از مدرسه فاصله گرفته است، یکی از مفسران وقف نامه است. هر چند که تفسیر میرزا با تفسیر دیگران متفاوت است.
با نزدیکی محرم بساط تعزیه و شبیه خوانی در حیاط مدرسه گسترده می شود. به قول بهلول-خادم مدرسه- احتمالا خود شاه هم در مراسم تعزیه شرکت خواهد کرد. بهاء برای اجرای نقش یحیای مکی که روایت حادثه عاشورا را بر عهده دارد، انتخاب می شود.
روز موعود فرا می رسد و نقش آفرینان تعزیه بدون اینکه یکدیگر را بشناسند، مقابل هم رجز خوانی می کنند.بهاء غرق نقش یحیای مکی شده است و سعی در فهم راز او و ارتباط آن با وادی تف دارد. در حین اجرای تعزیه ناگهان اتفاق مهمی می افتد… اتفاقی که شاید تفسیر حقیقی وقف نامه یحیای مکی در آن نهفته است…بهاء وارث حقیقتی بزرگ می شود…!»
بی شک این داستان زیبا می تواند در رسیدن به معرفتی جدید درباره نهضت حضرت اباعبدالله الحسین و فهم رابطه بین ما و این منشور سرخ مفید باشد.
برخورد نزدیک
نویسنده: محمد رضا بایرامی
نشر نیستان
برخورد نزديک دربرگيرنده همه آثار داستاني محمد رضا بایرامی  در عرصه داستان كوتاه است. بايرامي اين مجموعه را که برخی کارهای قدیمی و تاکنون منتشرنشده‌اش نیز در آن درج شده‌اند، كارنامه داستاني‌اش مي‌داند.
داستان‌هاي كوتاه اين كتاب در دو مجموعه كتاب اول و كتاب دوم نامگذاري شده‌اند. در بخش كتاب اول داستان‌هايي با نام‌هاي «برخورد نزديک»، «به دنبال صداي او»، «رعد يك بار غريد!»، «بابارحيم»، «برف»، و«دل‌شوره»، و چند داستان ديگر منتشر شده است.
«سپيدار بلند مدرسه ما»، «عيدي مادربزرگ»، «صداي جنگ»، «همراهان»، «كلاغ‌هاي عصر»، «فلوت»، «تعقيب»، و «آواز گم شده» نيز داستان‌هايي‌اند كه در بخش «كتاب دوم» آمده‌اند. در بخشي از داستان «در واپسين دم روز» اين‌گونه مي‌خوانيم:
 «صداي زناني چشمه،‌ كه نوبت را رعايت نمي‌كردند، ‌ده را برداشته بود. ننه بلقيس به خودش گفت: به من چه كه مال كي يه! برم زودتر سر نوبتم، والا مي‌افتم به شب كارم زار مي‌شه» داستان «قرباني» این کتاب نيز اين‌گونه آغاز شده است: «باران مي‌باريد. اسماعيل خواب نديده بود. اين كوبش مدام، يک نواخت، ملايم و نوازشگر، نه مي‌توانست از آن طبلي باشد، نه از آن جمعيت عزادار، جلوي مسجد. قلبش كمي آرام گرفت. پس مي‌شد لحاف را پايين‌تر كشيد و چشم را باز كرد. تندري قاب پنچره را روشن كرد. آپارتمان شب را باريده بود...»
فال خون
نویسنده: غفارزادگان
ناشر: سوره مهر
»پشت سر را نگاه می‌کرد. پاهایش می‌لرزید و می‌دید مرگ، این جا سرسام‌آور است«....  
" فال خون" داستان یک سرباز عراقی و مافوقش است که برای دیده بانی و شناسایی اجساد به ارتفاعات غرب ایران به نام هور اعزام می شوند. این سرباز در طول خدمتش در هراس دائمی از مرگ به سر می برد.
داوود غفارزادگان در تعلیق نگاری داستانی رو دست ندارد و این همان چیزی است  که تا پایان رمان های او یقه ات را می چسبد و رهایت نمی کند . فال خون هم همینطور. داستان ترس سربازی از مرگ در طول حضورش در جنگ و این امر سرباز ایرانی و عراقی ندارد.
جاده جنگ
نویسنده: منصور انوری
ناشر: سوره مهر
داستان «جاده جنگ» از روز سوم شهریور 1320 و ماجرای هجوم روسها و متفقین از شمال شرقی خراسان به ایران و اشغال ایران توسط متفقین آغاز می‌شود و با پایان جنگ تحمیلی به اتمام می ‌رسد. در این مجموعه واقعه 15 خرداد 1342، فعالیت‌ مبارزاتی گروه‌های اسلامی، تظاهرات مردمی، پیروزی انقلاب اسلامی، خرابکاریهای گروهکهای ضد انقلاب در کردستان و جنگ 8 ساله عراق علیه ایران نیز به تصویر ‌کشیده می شود.
 7 جلد نخست این اثر به جریان حضور روسها در ایران اختصاص دارد و در جلدهای بعدی حادثه 15 خرداد 1342، مبارزات و پیروزی انقلاب اسلامی و چگونگی آغاز و پایان جنگ تحمیلی مد نظر قرار می گیرد. 4 جلد آخر این رمان به حوادث جنگ تحمیلی می پردازد.
قهرمانان اصلی داستان دو شخصیت مرئی و نامرئی هستند که در واقع این دو شخصیت دوست هستند و وقتی روسها به ایران حمله می کنند شخصیت نامرئی به نام "مرگان" در ابتدای هجوم متفقین به مدت 9 ساعت و به تنهایی در تنگه باج‌گیران این جاده با آنها مبارزه کرده است. این شخصیت که نامرئی است شروع به ضربه زدن به منافع روسها می کند.
شخصت مرئی هم یک سرجوخه ژاندارمری با نام سیدرضا شریفی است که به یک افسر زن تاجیک که در ارتش روسیه خدمت می کند علاقمند می شود. این خانم که عالیه نام دارد دانشجوی پزشکی است که در ارتش خدمت می کند و بعد با هم فرار می کنند. سید رضا 35 سال از کشور خارج می‌شود و به این بهانه، در قسمتی از رمان حضور ندارد و دوباره در روز‌های آغاز جنگ تحمیلی در حالیکه پیرمردی است به ایران برمی گردد و به خرمشهر می‌رود و مجددا به داستان بازمی‌گردد.
این کتاب برنده قلم زرین امسال هم شد.
ایراندخت
نویسنده : بهنام ناصح
ناشر: آموت
رمان ایراندخت علیرغم اینکه از مضمونی عاشقانه برخوردار است؛ در لایه‎های دیگری از اثر، دین و مسایل دینی ایرانیان  گذشته را نیز کالبدشکافی می کند. دین در ایراندخت  از آن لحاظ زیبا جلوه می کند که مردم، موبدان و رجال حکومتی باید از آن تبعیت کنند، بدون این که بخواهند از طریق دین به ثروت و قدرت برسند. اما  برخی از افراد حکومتی در این داستان دین را دستمایه‎ای برای رسیدن به آمال و قدرت و ثروت قرار داده‎اند.
 مضمون عاشقانه در این رمان نیز با بیانی لطیف و پر احساس به شکلی ملموس پرورش یافته است. در مجموع در ایراندخت، دو انگیزه مورد تاکید قرار می گیرند که برای رسیدن به آن باید جنگید. عشق و ایمان به دینی که خود انسان آن را انتخاب می کند. وقتی صحبت از دین باشد و خدا حتی عشق زمینی هم حالتی عارفانه و آسمانی به خود می گیرد. و این از نوع عشق ایراندخت و روزبه بود.
رمان ایراندخت اگر چه داستانی تاریخی‎ست اما از آن رو بر دل نشسته و با مخاطب امروز رابطه برقرار می کند که نویسنده توانسته ایده‎هایی از دنیای امروز را گرفته و با ساحت تاریخ ببرد و در قالب حکایت تاریخی داستان به طرز زیبایی بیان کند.به این ترتیب علاوه بر جذابیت های خود این داستان عاشقانه، ایراندخت از آنجا که انعکاس ایده‎هایی از این روزگار در درگذشته است، جذابیتی دو چندان پیدا کرده است.
ماجرای اصلی این رمان برمحور شخصیت سلمان فارسی می گردد.

 آموزش کامل فال قهوه

مجموعه : گوناگون

  فال قهوه دو نوع است.یک نوع فقط با نگاه کردن به نعلبکی تعبیر می شود.در نوع دوم که این روزها مورد استفاده است،ابتدا به فنجان سپس به نعلبکی نگاه کرده،تعبیر می شود.ء

 فال نعلبکی

آماده کردن قهوه ته نشین شده

 مقداری قهوه خیلی ریز برداشته شده و داخل آب داغ جوشانده می شود.کمی از آبش خورده شده و ته مانده آن که نباید زیاد غلیظ باشد داخل نعلبکی صاف،تمیز و خشک ریخته شده و برای پراکنده شدن ته قهوه به همه جای نعلبکی چند بار در جهات مختلف تکان داده می شود و برای آشکار شدن اشکال در جهات مختلف تکان داده می شود.بعد از آماده کردن قهوه نعلبکی را جلوی خود بگیرید،در ذهن خود خطی از راست به چپ که از وسط نعلبکی بگذرد بکشید و به همین ترتیب خطی خیالی از بالا به پایین طوری بکشید که نقطه تقاطع این دو خط درست وسط نعلبکی باشد.با نگاه کردن اشکال بالا و پایین خط،معنای آنها را از لیست پایین دریابید.اشکالی که در نعلبکی قهوه آشکار می شود همیشه عینآ مانند اشکال جدول نیست.کسی که فال می گیرد باید اشکال نعلبکی را به اشکال جدول تشبیه کند.اشکال بالای خطی که ذهنی کشیدیم مؤثرتر،اشکال پایین خط هم کم تأثیرترند.به همین شکل،اشکال راست و چپ هم به گونه های متفاوت تعبیر می شود.تعبیر یک شکل متفاوت تر از بقیه اشکال است.ء

 قدرت و تأثیر اشکال

 ء1.اشکال بالای خط به خوبی و اشکال پایین خط به بدی اشاره دارند.ء

 ء2.معنای اشکال بالایی خط قوی تر است.ء

 ء3.اشکال پایین خط میانی،از نظر قدرت تأثیر کمی دارند.ء

ء4.اشکال سمت راست به خوبی و اشکال سمت چپ به بدی و شر معنی می شود.ء

ء5.پشت سر هم بودن اشکالی که به خوبی اشاره دارد،به خوبی،پشت سر هم بودن اشکالی که به بدی اشاره دارد به بدی دلالت می کند.ء

فال فنجان

کمی از قهوه را بعد از خوردن آن داخل فنجان باقی می گذارند.سپس بعد از گرفتن نیتی نعلبکی بر روی فنجان گذاشته شده و برگردانده می شود.بعد از این که قهوه کمی خنک شده با نگاه کردن به اشکال داخل فنجان تعبیر می شود.بعد از فنجان نوبت نعلبکی است.اضافه های داخل نعلبکی درون فنجان ریخته می شود.و این بار با اشکال داخل نعلبکی فال تعبیر می شود.ء

اخطارهای مهم فال قهوه

ء1.در فال قهوه فقط یک نیت می شود.ء

ء2.برای نگاه کردن و تعبیر اشکال فنجان در جهت عقربه های ساعت گردانیده می شود.ء

ء3.اشکال ابتدا به طور مستقل تعبیر می شود و سپس حوادث به یکدیگر ربط داده می شود.ء

ء4.نباید ته قهوه داخل فنجان زیاد باقی مانده باشد زیرا اشکال آشکار نمی شود.ء

ء5.یک فال دو بار گرفته نمی شود،بدشانسی می آورد.ء

ء6.فنجانی که برای فال گذاشته شده نباید برگردانده شود و باید روباز بماند.ء

ء7.برای گرفتن فال،قهوه همیشه باید از یک طرف فنجان نوشیده شود.ء

تعبیر اشکال فال قهوه

درخت: فراوانی،پیروزی در بازی،بیهوده بودن سرمایه گذاری

سر شیر: برآورده شدن آرزرو،برطرف شدن دلتنگی

اسب: آرزو است،به خصوص به مژده ای در مورد دل اشاره می کند

اسب سوار: برطرف شدن دلتنگی و آرزوها،مهمان،دوستی

ماه: ناراحتی روحی و روانی.ماه تمام به ماجراهای عشقی.ماه نیمه هم به طرح های جدید تعبیر می شود

کفش: مهمانی،دریافت خبرهای تعجب انگیز

ماهی: موفقیت و شانس،خوشحالی کوتاه مدت

چمدان: به مسافرت و گرفتن تصمیمی مهم اشاره می کند

پرچم: خطر

نوزاد: رهایی از غصه های کوچک،آرامش خانواده

چاقو: قطع ارتباط،درگیری و دعوا

سوسک: به وجود بعضی مسائل کوچک و اجباری بودن حل این مسائل اشاره دارد

ابر: بعضی مسائل و شبهب را توضیح می دهد.بودن ابرها در ته فنجان به حوادث ناراحت کننده اشاره می کند

جانور،هیولا: حوادث ترسناک

درخت کاج: موفقیتی مربوط به هنرهای زیبا

ناقوس: خبر گرفتن

قوری: حادثه ای شگفت آور،زندگی خانوادگی خوشحال و خوشبخت

حلقه گل: غصه ای که هنوز برطرف نشده است.حلقه بریده شده،رهایی از غصه ها

گل: شادی بزرگ،دوستی واقعی،جوان حساس و خجالتی

میخ: تصمیمی ناعادلانه و یا حقه بازی

خط: خطوط کج به دوستی های ساختگی و ظاهری،خطوط دراز زندگی طولانی و راحت و یا مسافرت؛خط مستقیم شکسته،به بیماری؛خط شکسته به مشقت و بی پولی؛خط مستقیم،به درآمدی متوسط،راحتی و آرامش اشاره می کند.ء

کوه: از بین رفتن موانع سخت و یا تحقق یافتن آرزوها

چهارگوش: گاهی به شادی،لذت و عشق،گاهی هم به اسارت و مشقت اشاره دارد.ء

اژدها: دشمنی بزرگ

خانه: ایجاد یک زندگی و رو به راه بودن کارها،خانه ای داخل درخت،ازدواجی خوشحال کننده؛خانه ای در محلی خلوت،میراث

موش: دشمنی و خیانت

فیل: قدرت و موفقیت

کشتی: خبری خوب،سفری طولانی

چشم: حسادت و چشم خوردن

خنجر: خطر

خروس: نوید و مژده،کاری خیر

انسان: دو انسان چهره به چهره،گفتگو و سازگاری؛دو انسان پشت به پشت،به دلخوری؛یک انسان به آمدن مهمان اشاره می کند.بعضی ها دیده شدن انسان در فال را به خود فالگیر تعبیر می کنند.دست در دست بودن یک زن و مرد به ازدواج،دست در دست بودن دو زن به صحبت علیه کسی،دست در دست بودن دو مرد هم به رسیدن به سازگاری تعبیر می شود.ء

زن: رسیدن به کسی که دلتنگ او هستید،شادی

جام: جمع شدن دوستان قدیمی

شلوغی: شرکت در یک اجتماع

در: کار با ادارات دولتی

مربع: میراث و سود را توضیح می دهد.اگر بزرگ باشد به معنی سود و بهره ای بزرگ است.ء

مورچه: به کار وتلاش،باغیرت بودن،دریافت مزد زحمات

پروانه: ماجرای عشقی معصوم،شادی های روزانه،و بلند پروازی

گوسفند: به معنای نذر است

سگ: سگ دونده به دریافت خبری خوب؛سگ خوابیده،به تنبلی و شوخی بی مزه

پل: به رفع غم و غصه ها و حل مسئله ای طولانی

پرنده: خبر دهنده بخت و اقبال است.اگر در نوک خود چیزی حمل کند به دریافت خبری خوب در آینده نزدیک اشاره می کند.پرنده ایستاده هم به سفری سودمند و یا شادی اشاره می کند.ء

پارو: زحمت کشیدن و دریافت مزد زحمات

قیچی: به جدایی از معشوق و درگیری با دوستان اشاره دارد.ء

میز: به معنی یک قرار داد و یا شرکت در یک مهمانی است.ء

نردبان،پله: به پیشرفت،کار زیاد و پیشروی،رسیدن به رفاه اقتصادی

کمان: به دست آوردن موفقیت به سختی،بدی و مشقت تعبیر می شود.ء

صندلی: به بهتر شدن کارها از هر نظر،تمام شدن یک چیز تعبیر می شود.ء

جارو: به انتها رسیدن مشقت ها،پشت سر گذاشتن بدی ها اشاره دارد.ء

کلاه: خبر دهنده موفقیت است.نشان دهنده موفقیت های نهانی همراه با ریسک می باشد.ء

چتر: به محافظت و ایمنی در برابر خطرها اشاره دارد.چترباز به یاری و کمک،چتر بسته هم به نرسیدن یاری و کمک تعبیر می شود.ء

تاج: یک میراث و یا موفقیتی بزرگ است.ء

ترازو: به معنی رفتن به دادگاه و حل مسئله ای از راه عادلانه است.ء

توپ: به زندگی سخت و بدون ثبات اشاره می کند.به معنی بی اساسی و بی بنیانی زندگی و تغییرات بدون آرامش است.ء

هواپیما: به سفری ناگهانی،رو به راه شدن کارها تعبیر می شود.ء

رختخواب: رختخوابی مرتب به ثبات و ذکاوت،رختخواب نامرتب به نامنظمی و بی قراری اشاره دارد.ء

ستاره: به معنی شانس است.به خوش شانسی،خوشبختی مداوم،انتظار طولانی تعبیر می شود.ء

مار: سمبل دشمنی است.دشمنی زیرک است که از پشت به انسان حمله می کند.ء

راه: به مسافرت و اعمال خوب در دراز مدت تعبیر می شود.راهی طولانی و مستقیم،به زندگی طولانی و بدون زحمات،راه پرمانع و مشقت ها اشاره می کند.ء

تخم مرغ: اشاره به موفقیت و خوشحالی دارد.تخم مرغ بزرگ به بخت و اقبال بزرگ تعبیر می شود.تخم مرغ بریده شده به یأس و ناامیدی و از بین رفتن بخت و اقبال است.ء

امیرحسین جان !!

 

قهرمان ارزنده شهرستان صحنه کسب مقام نایب قهرمانی مسابقات کشوری سبک سی شین کیوکوشین راکه حاصل زحمات شبانه روزی شما دراردوهای سخت وطاقت فرسا می باشد به شما ، خانواده محترم وهمچنین عموم ورزشدوستان شهرمان تبریک وتهنیت عرض می نمایم.

ازطرف : پسرعمه ات ادریس اکبری


باسلام به همه ی کاربران محترم وبلاگ خبرهای ورزشی میخواستم به حضور شما سروران گرانقدر برسانم که این آقای امیرحسین کرمی پسردایی عزیز بنده هست که درسن حدودای 12تا13سالگی موفق به کسب مقام نایب قهرمانی کشوری درسبک سی شین کیوکوشین شدند که این مقام گل پسر ما باعث سرافرازی پدر و مادرش شده وبه او یک مدال نقره ویک حکم قهرمانی دادند وبرایش آرزوی موفقیت می کنیم.

شمارا به خداوند منان می سپارم.